گوش های نفسم رو سوراخ کردیم
سلام دختر طلای من.
دیروز 15 تیر 93 به اتفاق بابایی رفتیم مطب دوستمون خانم دکتر شیما جون تا گوشهای خوشگلت رو سوراخ کنیم.بابایی زیاد موافق نبود و می ترسید ولی من اصرار داشتم تا بزرگتر نشدی بریم و گوشهات رو سوراخ کنیم.خلاصه رفتیم اول من گوش هام رو سوراخ کردم و دیدم درد داره دلم نیومد تو هم درد رو تحمل کنی اما خب بالاخره که چی؟!!یه روزی این اتفاق میوفتاد.امیدوارم من رو ببخشی عشقم.تورو تو بغلم نشوندم و بابایی روبروت نشست و باهات حرف زد و گوشهات سوراخ شد و شما با اون همه صبوری و تحمل بالایی که در امر واکسن داشتی کلی گریه و جیغ و داد زدی و اشک من هم درومد و بابایی خیلی ناراحت شد.خیلی خیلی بد و عذاب اور بود...اصلا اروم نمی شدی تا بابایی شما رو برد بیرون از مطب و برات لالایی خوند تا اروم شدی اما تا خود شب کلی خودت رو لوس می کردی و ناز داشتی.الهی برات بمیرم...نمی تونم خودم رو ببخشم...کاش نمی بردمت...خدا رو شکر به خیر گذشت و تموم شد و وقتی شما بزرگ شدی هیچ خاطره ای از درد این روز نخواهی داشت. اما دختر نازم خیلی خانوم و خوشملانه شدی هزااااار ماشاالله.




گوش های نفسم رو سوراخ کردیم 


